#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_277
- دانشگاه تو میلان بود ، خانواده دلوکا در رم سکونت داشتند ، چاره ای جز این نبود که تو به میلان به خانه پسر خانواده دلوکا بری ، ما از قدیم شناخت خوبی از این خانواده داشتیم و می دونستیم آدم های قابل اعتمادی هستند .
دکتر با سرزنش نگاهشان کرد :
- مگه نگفتم فعلا خاطرات و اتفاقات فراموش شده رو به یادش نیارید ؟!
- مجبور شدیم ، خیلی پیگیری کرد ...
این جمله را شادی گفت و ادامه داد :
- شما به نتیجه ای رسیدید ؟
- متاسفانه خیر ... این اتفاق بسیار نادر هست ، دوستان من هم تا به حال به چنین موردی برخورد نکرده اند ...
- ما باید چه کار کنیم ؟
- به یامین فرصت بدید با گذشته کنار بیاد و خواهشا تا وقتی نگفتم چیزی به یادش نیارید حتی اگر پیگیری کرد !
خارج از اتاق دکتر چند متر جلوتر یامین داخل اتاقش خیره به دست گچ گرفته اش بود و کارلو هم خیره به یامین دست به زیر چانه زده بود ،
romangram.com | @romangraam