#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_274
- چون خانواده دلوکا که از دوستان خانوادگی ما بودند در ایتالیا زندگی می کردند و من فکر می کردم اگر مدتی از تو دور باشم حس و حال بهتری پیدا می کنم ...
- پیدا کردید ؟
- چیو ؟
- حس و حال بهترو ؟
- نه ... نه ... بخدا نه !
پدر یامین از جاش بلند شد و پشت به همه ایستاد :
- اگر من رو نبخشی حق داری ... تو اشتباه کردی اما من اشتباه بزرگتری کردم ...
و از اتاق خارج شد ، اشکی از چشم یامین روی گونه اش افتاد ، کارلو تا به اینجا که فقط تماشاگر بود جلو آمد و انگشتت را زیر چشم یامین گرفت و قطره دوم روی انگشت کارلو افتاد ،
همه متعجب به کارلو خیره بودند که یامین با حیرت به فارسی پرسید :
- تو کی هستی ؟
romangram.com | @romangraam