#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_272
- اما بابا ...
- اما نداره ... باید بدونه ، حقشه .
نادر والا به جای روی تخت نشست :
- حتما یادت هست که وقتی یاسین زنده بود چقدر برای تو دلسوزی کرد ، چقدر دنبال کارهات بود و حرص می خورد ،
نمی خوام حالتو بد کنم اما یاسین تا آخرش پای تو و کارهات ایستاد حتی وقتی که ... حتی وقتی که برای اولین بار پای خانواده والا به کلانتری رسید و تو از وسط یک پارتی دستگیر شدی ...
پدر یامین انگشت اشارشو به سینش کوبید :
- منِ پدر برای اومدن به کلانتری دودل بودم اما تنها کسی که هیچ شکی برای حمایت از تو نداشت یاسین بود ،
تو ندیدی ... هیچکس جز من اشک برادرتو ندید ، شب قبل از اون اتفاق تو حیاط خونه شاهد دیدن اشک های یک مَرد بودم ، یاسین برای تو اشک ریخت ، برای اینکه داری مُفت مُفت خودتو به حراج می زاری اشک ریخت ، من همون شب با لرزش شانه های یاسین کمرم خم شد ...
یامین هق می زد و پدرش ادامه داد :
- اینا رو نگفتم که داغ تازه کنم گفتم که بدونی من هم یک پدر بودم و وقتی اون اتفاق برای یاسین افتاد و چند ماه در این بیمارستان بستری بود و آخر هم تمام کرد تنها تو رو مقصر دیدم که در زمان حیات یاسین حتی لحظه ای به فکرش نبودی و مدام آزاراش دادی ...
یامین آرام پرسید :
romangram.com | @romangraam