#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_271
یامین فریاد زد :
- تو بهم بگو چطوری بوده ، تو بگو تا قضاوت نکنم ...
شادی کنار یامین روی تخت نشست و سعی کرد آرامش را به دخترک رنگ پریده منتقل کند :
- عزیزم تو نیاز به استراحت داری ، مطمئن باش بعد از اینکه حسابی استراحت کردی خودم همه واقعیتو بهت می گم .
- نمی خوام ، اصلا دلم نمی خواد استراحت کنم .. می خوام واقعیتو بدونم ، بگو .
شادی کمی این پا و آن پا کرد :
- خب اون موقع هیچ کس حالش خوب نبود ...
دست پدر یامین روی شانه ی شادی نشست :
- میخوام همه چیزو بهش بگم .
شادی بلند شد و ناباورانه گفت :
romangram.com | @romangraam