#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_270
- بله اتفاقی افتاده ...
و خلاصه ای از اتفاق عجیبی که رخ داده بود را به کارلو گفت ، او هم مانند بقیه متعجب شد ...
شادی به همراه کارلو وارد اتاق شد ولی از دیدن صحنه پیش رویش متعجب ایستاد ، یامین دست پدرش را گرفته بود و با گریه می گفت :
- من چطوری بعد از یاسین زنده موندم ؟! چطور دق مرگ نشدم ؟!
نادر والا بغض مردانه اش را فرو خورد و خواست پاسخی دهد که یامین ناله کرد :
- اصلا شماها منو مقصر ندونستین ؟ تو و مامان فکر نکردین که من در مرگ یاسین مقصر بودم ؟!
هیچکس پاسخی به یامین نمی داد ، در اصل کسی جرات گفتن حقیقت را نداشت ، یامین صدایش بالا رفت :
- مگه میشه منو مقصر ندونسته باشید ! یادمه در اون چند ماهی که یاسین بیمارستان بود مامان و بابا با من سرسنگین بودند ...
شادی جلو رفت و دست پدر یامین را از دست یامین بیرون آورد و در دستان خودش فشرد :
- زود داری قضاوت می کنی ، اونطوری که فکر میکنی نبوده ...
romangram.com | @romangraam