#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_269






- من هم به اندازه شما در اون لحظه متعجب شدم ...





همه در بُهت فرو رفته بودند ، دکتر سعی کرد کمی امیدواری بدهد :





- باز من با همکاران دیگرم مشورت می کنم شاید به نتیجه ای برسیم .





هستی سوال کرد :





- ما به یادآوری خاطراتش ادامه بدیم ؟





- خیر ، فعلا دست نگهدارید .





از اتاق دکتر که خارج شدند ، پسر ایتالیایی را دیدند که مثل همیشه با دسته گل رُز قرمز وارد راهرو بیمارستان شد ، همه به اتاق یامین رفتند به جز شادی که جلوی کارلو را گرفت :





- صبر کنید .





- چیزی شده ؟





romangram.com | @romangraam