#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_265
شادی وارد اتاق شد ، یامین زانوهاشو بغل گرفته و چونشو روی زانوهاش گذاشته بود ، نگاهش به یه نقطه خاصی بود ... چند جلسه ای روانپزشک یامین را ویزیت کرده بود و گفته بود که کم کم باید همه چیزو به یامین بگید و کمکش کنید همه چیزو به خاطر بیاره ،
شادی کنار یامین نشست :
- حالت خوبه خانمی ؟
اما یامین هیچ واکنشی نشان نداد ، هستی وارد اتاق شد و شادی با اشاره به حال یامین زیر لب پرسید :
- چی شده ؟
هستی آرام در گوش شادی پاسخ داد :
- امروز بهش گفتیم که یاسین فوت کرده .
آرام بازوی یامین را نوازش کرد ، یامین به سمتش برگشت :
- چطور تونست ؟
- چطور تونست اینقدر راحت منو تنها بزاره ؟!
romangram.com | @romangraam