#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_266
- تنهات نگذاشته ، مطمئن باش روحش همیشه پیش ماست .
- شادی داداشم برای همیشه رفت ؟!
- یعنی دیگه به خونه برنمیگرده ؟!
- یامین جان عزیزم ...
یامین دست شادیو گرفت :
- تو رو خدا تو بگو با من شوخی کردند ، تو بگو یاسین هنوز زنده است ، تو رو خدا بگو یاسین الان پشت این در وایساده ، شادی من بدون یاسین می میرم ، تو رو خدا نزار بمیرم ...
- کاش دروغ بود ، کاش شوخی بود ... اما متاسفانه واقعیت داره عزیزم .
یامین دست شادیو رها کرد و باز به همون نقطه خیره شد ... دخترک این روزها بیشتر احساس بیچارگی می کرد ،
اتفاق های مهم زندگی اش را فراموش کرده بود و این روزها واقعیت های تلخ مثل سیلی به صورتش می خورد ...
romangram.com | @romangraam