#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_263




- بهش میگی که اونقدری عاشقش بودی که نمی تونستی به راحتی رهاش کنی و از ایران بری !





و کارلو ماند با یک دروغ و وجدانی که این راه حل را نمی پذیرفت ...





شادی تک ابرویی بالا انداخت و به صحبت های مادربزرگ از پشت تلفن گوش داد :





- من از ابتدا شاهد شکل گیری این علاقه بینشون بودم و حرف های کارلو را تایید می کنم .





- من هم مطمئنم نمی تونم حرف های شما رو رد کنم .





شادی تماس را که قطع کرد لبخندی روی لب هایش شکل گرفت ... او یک روانشناس بود ... با روانشناس ها نمی توان دروغ گفت یا دو پهلو صحبت کرد ... شادی هم بدش نمی آمد در این بازی سهیم شود ...





بازی جذابی به نظر می رسید ، با اینکه عقلش علمش تجربه اش و ... همگی به شدت ملامتش می کردند اما ...





اما او هم عاشق است و تپش بی قرار قلب یک عاشق را به خوبی درک می کند ... او کارلو را درک می کند ...





عشق کارلو به یامین را خیلی خوب درک می کند ...





از روی تخت یاسین بلند شد و به عکس دو نفره شان که روی دیوار نصب بود دستی کشید :

romangram.com | @romangraam