#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_250
دست هامو روی گوشم گذاشتم ، نه نه من نمیخواستم یاسین حتی خار توی پاش بره ،
اما صدا قطع نمی شد ، فریاد زدم :
- نــــــــــه .
صدایی از دور اسممو می گفت اما صداش خیلی ضعیف بود ، کم کم صدا قوی شد :
- یامین ، عزیزم ، یامین ، بیدار شو .
چشمامو باز کردم هستی بود که با چهره مهربان ولی نگران نگاهم می کرد ،
پرسیدم :
- تو کِی اومدی بیمارستان ؟ یاسین حالش خوبه ؟
وای یاسین ... من خودم دیدم ملحفه سفید روی جسم نازنینش کشیده شد ، با دلهره گفتم :
romangram.com | @romangraam