#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_251


- هستی تو رو خدا بگو که حال داداشم خوبه ، من مطمئنم دکترا تونستن یاسینو احیا کنن .





هستی بهت زده گفت :





- یامین تو حالت خوبه ؟





- حال من مهم نیست ، حال داداشم مهمتره !





هستی مضطرب بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، دست راستم کمی سنگین بود خواستم تکونی بدم که نتونستم انگار در تنگ قرار داشت ،





به دستم نگاه کردم من کِی دستم شکسته بود و خودم خبر نداشتم ؟!





عجیبه من قبل از این بی هوشی دستم سالم بود و حالا داخل گچه !





به دست چپم هم سُرُم وصل بود ، کلا قدرت حرکت نداشتم ، دلم میخواست از این اتاق لعنتی بیرون برم و از حال یاسین با خبر بشم ،





در اتاق باز و مردی با روپوش سفید وارد شد ، مامان و بابا و شادی و هستی هم با چهره های نگران سراسیمه پشت سر دکتر داخل شدند ،





دکتر بالای سرم ایستاد :



romangram.com | @romangraam