#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_249
به خوبی متوجه جو ناآرام اتاق برادرم شده بودم ، مامان هر شب در نمازخانه بیمارستان با دعا و نماز صبح می رسوند ، بابا هم که در طاقت جو سنگین بیمارستانو نداشت داخل حیاط می نشست ،
امشب شادی رو بعد از چند ماه به خونه فرستادم و بهش قول دادم اگر خبری شد بهش اطلاع بدم ،
از جام بلند شدم و از شیشه به داخل اتاق نگاه کردم ، تلاش های کادر پزشکی برای یاسین نوید از اتفاق ناخوشایندی می داد ،
دستمو روی شیشه گذاشتم یکدفعه صدای بوق ممتد آزار دهنده ای کل فضا رو پُر کرد ، دستگاه شوک را روی سینه ی ستبرش گذاشتند و جسمش بالا و پایین شد ... یکبار ... دوبار ... سه بار ... بی فایده بود ،
دستمو از روی شیشه برداشتم ، از جای دستم روی شیشه خون چکه می کرد ، ملحفه ی سفید روی جسم بردارم کشیده شد ،
دستی روی شونه ام نشست برگشتم بابا بود که انگار خیلی پیر شده و قوز داشت ،
صدای قهقهه ی بلندی آمد ، سعید بود که با دندان های بزرگتر از حد معمول می خندید ،
سایه ای از انتهای راهرو روی من افتاد ، نگاه کردم شادی با لباس یکدست مشکی مثل یک مجمسمه به من خیره بود ،
صدایی در گوشم می گفت :
- تو یاسینو کُشتی ، تو مسبب مرگ برادرتی ... تو ...تو ... تو
romangram.com | @romangraam