#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_248


دست سالممو بالا آوردم و انگشت لرزانمو به سمت سعید گرفتم :





- اما این پست فطرت از پشت به داداشم چاقو زد ... این نامرد داداشمو با چاقو زد ... چاقو زد اونم از پشت ... اونقدر جرات نداشت وجود نداشت که از روبرو بیاد ...





زجه زدم :





- تو فقط یه آدمو نکُشتی ! تو یه خانواده رو به خاک سیاه نشوندی... کمر یه پدرو خم کردی ... یه مادرو یک شبه پیر کردی و ... و ...





دستمو روی گلوم گذاشتم :





- و نفس یه خواهرو گرفتی ...





صدای گریه مامان ، بابا و شادی در سالن دادگاه پیچیده بود ، اجازه ی نشستنم صادر شد و من برگشتم که برم اما سالن دور سرم می چرخید ... چرخید و چرخید و من دیگه هیچی نفهمیدم ...





مثل همیشه روی صندلی های بیمارستان خوابم برده بود که با صدای پیج کردن دکتر باقری از خواب پریدم ،





پرستارا مدام در حال رفت و آمد به اتاق یاسین بودند ، ساعتو نگاه کردم 3 نصف شب بود ،





ICU دکتر باقری در حالی که با عجله راه میومد پرونده رو از پرستار گرفت و تند تند ورق زد و همزمان وارد شد ، اتاقی که یاسین در آن بستری بود ،



romangram.com | @romangraam