#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_247






آقای وکیل میان صحبتم آمد :





- چه تنش هایی ؟





- خب سعید خودش خواست که با من دوست بشه و در این رابطه تلاش زیادی کرد اما در آخر وقتی درخواست های نامعقولشو قبول نکردم دوستیمونو بهم زد ولی بعد از مدتی حرف های نامربوطی درباره من به بچه های دانشکده گفته بود و این باعث شد بین ما تنش هایی به وجود بیاد .





- خب بعد از دریافت اس ام اس چه کردید ؟





- به اون آدرس رفتم ، یک خونه بود زنگو که زدم سعید پایین اومد ، خیلی فرق کرده بود چون قبول کرد که در این مدت اشتباه زیاد داشته و حتی از من معذرت خواست و در آخر از من خواهش کرد اگر بخشیدمش به خونه اش برم و یک چایی بخورم و من داخل ساختمان شدم .





گلوم تلخ شده بود :





- چایی جلوم گذاشت و با فاصله در کنارم نشست ، از هر دری صحب کرد ، از خاطرات دبیرستانش گرفته تا دانشگاه ، کم کم فاصله اشو باهام کم کرد و تقریبا بهم چسبید ، خواستم بلند بشم اما دستشو روی پام گذاشت و گفت به این راحتی نمی زارم بری ، گفتم یعنی چی ؟ ، گفت با پاهای خودت تو تله اومدی و و و ...





ادامه دادن برام خیلی سخت بود ، نفس کم آورده بودم اما باید تا تهش می رفتم :





- اون قصد بدی داشت ، می خواست به من تعرض کنه و من هرگونه دفاعی می تونستم از خودم کردم و در لحظاتی که فکر میکردم آخر خطه و من نجابت و شرفمو از دست خواهم داد دستهای برادرم سعیدو عقب کشید و اون دو تا با هم درگیر شدند ، یاسین زورش به سعید چربید و سعید به زمین افتاد ، داداشم به سمت من اومد و کمکم کرد که خودمو پیدا کنم اما ...





romangram.com | @romangraam