#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_246


- تو به خوبی متوجه منظور من شدی .





- منظور شما چی هست ؟





- چشم آبی من در کنار عسلم از همیشه خوشحالتره ، خداحافظ .





و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه قطع کرد ، خیره به گوشی تو دستم موندم ... این ناممکن ترین اتفاق جهانه .





- خانم یامین والا لطفا به جایگاه شهود تشریف بیارید .





با پاهایی لرزان در جایگاه ایستادم ، وکیل جوانی با اجازه از قاضی پرونده رو به من پرسید :





- خانم والا لطفا آنچه در آن شب مشاهده کردید را بازگو کنید .





خدای بزرگ ، یک مرتبه که در همون موقع اتفاقو شرح دادم و یک مرتبه دیگه هم چند ماه قبل برای بازرپرس پرونده ، داداگاه اول هم به تشخیص قاضی من حضور نداشتم اما دادگاه دوم قاضی تشخیص داده که من به عنوان شاهد باید حضور داشته باشم ،





نفس عمیقی کشیدم تا بر خودم مسلط باشم :





- اون روز آخرین امتحان ترم آخرمو دادم ، تا غروب با دوستم شیما در خیابون ها گشتیم و ساعت حول و هوش 7 ، 8 شب بود که از هم جدا شدیم و من قصد داشتم که وارد خونه بشم که اس ام اسی از سعید دوست پسر سابقم دریافت کردم مبنی بر اینکه اگر می خوای برای آخرین مرتبه مشکلمونو دوستانه حل کنیم به این آدرس بیا ،

من هم از این تنش هایی که اخیرا در رابطه با بهم خوردن دوستیمون به وجود اومده بود واقعا خسته شده بودم .

romangram.com | @romangraam