#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_237
وارد خانه شدم و اکرم خانم اسپند دودکنان به سمتم اومد ، بعد از اینکه سه بار دور سرم چرخوند داخل اسپند دودکن ریخت و آن را به کناری گذاشت ،
و منو در بغل گرفت :
- ان شاالله همیشه فقط خوشی ببینی .
و من دست چپمو روی کمرش کشیدم .
به همراه مامان وارد اتاقم شدم ، مامان کمکم کرد لباسامو درآوردم بعد نایلونی روی دست راستم که گچ گرفته بود کشید و من وارد حمام شدم ،
هر چه اصرار کرد که کمکم کنه قبول نکردم ، به نظر خودم شرایطم اونقدری حاد نبود که برای استحمام از کسی کمک بگیرم ...
از حمام که بیرون اومدم باز مامان در پوشیدن لباس کمکم کرد ... هنوز حرف اون زن رو فراموش نکردم " عامل حال الانت مادرت هست " ... جمله ای که با صدای بغض دار گفت هنوز در سرم اکو میشه " من عاشق پدر تو شدم "
صداش کردم :
- مامان .
- جانم .
romangram.com | @romangraam