#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_236
متعجب به چهره جدی کارلو خیره شدم ، یعنی واقعا وضعیت منو درک نمی کنه یا نمی خواد درک کنه ؟!
نفس عمیقی کشیدم تا بر خودم مسلط بشم :
- به نظرت با شرایط فعلی چطور ایرانو ترک کنم ؟
- چه شرایطی ؟
- وضعیت جسمی نرمالی ندارم ، معلوم نیست کسانی که منو گروگان گرفتن چه کسانی هستن ، قاتل برادرم هنوز قصاص نشده و نیاز به شهادت من هست .
- یامین تو خیلی خودخواهی ، همیشه تنها به خودت فکر میکنی ... وقتی گروگان بودی و جونت در خطر بود فقط به خودت فکر می کردی نه به آدم هایی که منتظرت بودند ، الان هم فقط داری به خودت فکر میکنی !
بدون اینکه منتظر پاسخ من بمونه از اتاق خارج شد .
اشکی روی گونه ام چکید ، من توان این یکی رو ندارم ... از پس احساسات جدیدم برنمیام ...
لعنت به این پسر ایتالیایی ... لعنت ... که مسبب این حس تازه ی مزخرف منه ؛
romangram.com | @romangraam