#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_235
هنوز دلیل حضور پسر چشم آبی در ایران رو متوجه نشده بودم ، روی صندلی همراه نشسته بود و محض رضای خدا حتی یک لحظه هم نگاهشو از من نمی گرفت ،
از جاش بلند شد و دست هاشو در جیب های شلوار خوش دوختش فرو کرد ، به سمت من اومد و نزدیک تختم ایستاد :
- وقت زیادی نداری .
- برای چی ؟
- برای برگشت به ایتالیا .
- اما من فعلا تصمیم به برگشت ندارم .
- اما تحصیلت ، کارت چی میشه ؟
- مهم نیست .
دست هاشو از جیبش بیرون آورد و لبه ی تخت گذاشت و به سمتم خم شد ، در فاصله ی خیلی کمی از صورتم گفت :
- تحصیلت به من ربطی پیدا نمی کنه ، اما در مورد کارت تو قرارداد داری و اگر برنگردی قانونا ازت شکایت می کنم .
romangram.com | @romangraam