#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_234


دست منو گرفت و من باالجبار پشت سرش راه افتادم ،





از راهروی باریکی گذشتیم و به پله های زیادی رسیدیم که باید ازشون بالا می رفتیم ،





بالا رفتن از اون پله ها با بدن کتک خورده ا ی که داشتم بسیار سخت تر از تصورم بود ،





بالاخره به پشت بام رسیدیم ، زن همراهم سرک کشید و من هم سرم را به سمت جلو کشیدم تا داخل حیاط رو ببینم ،





ساسان و مرد همراهش دستنبد زده در حال سوار شدن به ماشین پلیس بودند ، زن زیر لب غرید :





- لعنتی !





چند دقیقه بعد شیما هم دستگیر شد ، به آرامی گفتم :





- دیگه راهی نمونده ، اینجا تهشه ، تسلیم بشی به نفعته .





خشمگین نگاهم کرد ... نفهمیدم چطور شد که در یک لحظه دستی از پشت منو عقب کشید و ماموری از پشت به دستهای زن همراهم دستبند زد ...





بابا برای انجام کارهای ترخیص از اتاقم خارج شد ، مامان رفته بود خونه تا برام لباس بیاره ،



romangram.com | @romangraam