#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_233






ناگهان صدای پلیس در کل ساختمان پیچید :





- ساختمان از زمین و هوا در محاصره پلیس قرار دارد ، سلاح هاتونو تحویل بدید و خودتونو تسلیم کنید .





جو بسیار متشنج به نظر می رسید ، ساسان رو به شیما گفت :





- تو از بالا برو .





بعد رو به مرد همراهش ادامه داد :





- توام با من بیا .





و هر سه نفر رفتند و من با زنی که در ایامی عاشق پدرم بوده تنها موندم :





- بهتره تسلیم بشید ، نمی تونید فرار کنید .





- زیادی حرف میزنی !





romangram.com | @romangraam