#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_232




- عامل حال الانت مادرت هست .





مطمئن بودم داره دروغ میگه اما سکوت کردم تا ادامه بده :





- میخوام یه قصه برات تعریف کنم .





ایستاد و پشت به من کرد :





- برای اولین بار تو راهروی بیمارستان دیدمش ، هر دو انترن یک بیمارستان بودیم ، اون اصلا حواسش به دخترهای اطرافش نبود ولی خاطرخواهاش کم نبودن ، رنگ خاص چشماش ، موهای روشنش ، قد بلند و اندام ورزیده اش دل هر کسیو می برد و دل منو هم برد ،





شب و روزم فقط با فکر به اون می گذشت ، از بچه ها پرس و جو کردم فهمیدم اسمش ... اسمش نادر والا هست .





شوکه شده گفتم :





- بابا !





برگشت سمتم :





- آره من عاشق پدر تو شدم .

romangram.com | @romangraam