#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_231
- مقدمه عملیات طی شده و به زودی اجرا خواهد شد ، فقط شما باید به ما بگید که اونجا چه چیزهایی دیدید و شنیدید ؟
و من تمام اتفاقات این یک هفته به صورت خلاصه گفتم ، با شنیدن صدای پا گفتم :
- دارند به سراغم میان ، من باید قطع کنم .
- نه ، قطع نکنید ، همینطوری گوشیو در زیر لباستون پنهان کنید ، بگذارید ما صدای اونها رو بشنویم .
کاری که گفتو انجام دادم و در باز شد ، اینبار خود همون زن با ساسان وارد زیرزمین شدند ،
زن با دیدن من قهقهه بلندی سر داد و گفت :
- آخی ، اوخ شدی خانم کوچولو .
پاسخی ندادم و اون جلو اومد ، روبروم روی زانوهاش نشست و صورتشو جلو آورد ، با حالت عجیبی به چشمام خیره شد :
- خیلی دلت میخواد بدونی چرا اینجایی ؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم ، پوزخندی زد :
romangram.com | @romangraam