#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_230
یامین :
باز هم سعی کردم تا یک آنتن پیدا کنم ، تلاش کردم از جام بلند بشم اما از درد زیاد بدن نمی تونستم بایستم ،
از تلاش زیاد و نگرفتن نتیجه اشک در چشمانم جمع شده بود ، چشمانم رو بستم و از عمق قلبم بسم الله گفتم ، دوباره تلاش کردم و اینبار به سختی ایستادم ،
لنگان لنگان جلو رفتم و گوشیمو نگاه میکردم ، هر چه می رفتم بی فایده بود ، تمام تلاشی که برای بلند شدن کردم بی ثمر بود و آنتنی روی گوشیم نمیومد ...
آهی کشیدم و کنار دیوار سُر خوردم ، سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمانم را بستم ... که ناگهان گوشیم در دستم شوع به لرزیدن کرد ... بدون تعلل پاسخ دادم و یک صدای مردانه در گوشم پیچید :
- خانم والا شما حالتون خوبه ؟
- من خوبم ، شما کی هستین ؟
- من سرهنگ نصرتی هستم ، نگران هیچ چیز نباشید ، همه چیز تحت کنترله .
- من کی از اینجا نجات پیدا میکنم ؟ اصلا به چه دلیل منو دزدیدن ؟
romangram.com | @romangraam