#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_229




- نه اما یامین معتقده روح برادرش به آرامش می رسه .





کارلو از فکر نبود یامین حتی برای یک لحظه صدایش بالا رفت :





- یامین خیلی خودخواهه ، فقط به خودش فکر میکنه ، به کسانی که اینجا منتظرش هستند حتی برای ثانیه ای فکر نکرده که راحت مرگو می پذیره .





و با قدم های بلند از خانه خارج شد ،





پسر ایتالیایی داخل حیاط قدم می زد و به اولین دیدارش با یامین فکر کرد ،





یادش می آمد به خانه پدرش رفته بود تا دختر ایرانی مزاحمی را به خانه اش ببرد ، هیچ وقت آن لحظه ای که صدای ظریفی از پشت سرش سلام گفت را فراموش نمی کند ،





همیشه از دخترهای ایرانی تصور جذابی نداشت و فکر میکرد آنها با حجاب بسیار زشت هستند ،





اما وقتی برگشت و دختر ظریف زیبایی را پیش رویش دید واقعا جا خورد اما خوب یاد گرفته بود که احساساتش را مخفی کند ... یامین برایش همیشه عجیب بود چون هیچ وقت سعی نمی کرد با جذابیت های زنانگی اش جلب توجه کند ، او با رفتار و عملکرد بی نظیرش تحسین همه را برمی انگیخت ،





پروژه رابرت را اینقدر شگفت انگیز به پایان رساند که اکثر شرکت های طرف قراردادشان طراح ایرانی را طلب می کردند ،





کارلو خودش هم درست نفهمیده بود که دقیقا چه زمانی دل داده ... اما حالا مطمئن بود که دلی برایش نمانده ... یامین نباید از دستش می رفت ؛

romangram.com | @romangraam