#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_226
- مـــــرتـــیکه نـــزن ، پـاره تــــــن مـــنــــو نــــــزن .
ساسان گوشیو روی گوشش قرار داد :
- اگر نخوای رضایت بدی باید برای دیدن دخترت به بهشت زهرا بری .
و من فریاد کشیدم :
- بـــابـــا رضایت نـــــــده .
و مشتی بر دهانم فرود آمد ، ساسان تماس را قطع و فوری سیم کارتو خارج کرد و شکوند ، ساسان به همراه مرد جلاد بیرون رفتند ،
بابا نباید رضایت بده ... من حاضرم بمیرم اما حکم اعدام باید اجرا بشه ...
***
دانای کل :
جو خانه خانواده والا بسیار متشنج بود ، سرهنگ نصرتی گفت :
- دکتر والا شما نباید کنترل خودتونو از دست می دادید .
romangram.com | @romangraam