#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_225






و گوشیو دم گوشم گرفت :





- الو بابا .





- یامین دخترم حالت خوبه ؟





- من خوبم ، بابا یه وقت رضایت ندی ها .





مرد همراه ساسان لگدی به پهلوم زد که باعث شد ناله ی بلندم به هوا بلند بشه ، بابا فریاد کشید :





- یامیــــــن ؟





صدام بغض داشت :





- بابا تو رو به خاک یاسین قسم رضایت نده .





اینبار مشتی بر شکمم وارد شد و صدای دردناک من به هوا رفت ، ساسان گوشیو عقب برد اما من صدای فریاد بابا رو شنیدم :





romangram.com | @romangraam