#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_224






الان درست یک هفته است که داخل این زیرزمین زندانی هستم و جز آب و نانی که روزی یک وعده برایم می آورند چیز دیگری نخورده ام ... درد دست راستم عجیب شده فکر میکنم شکسته ،





هنوز نمی دونم جرمم چیه و به چه علت دزدیده شدم ؟!





با صدای پایی که شنیدم گوشیو مخفی کردم ، در باز و ساسان به همراه مردی وارد شد ،





ساسان موبایلی روی گوشش قرار داد و بعد از چند ثانیه فرد پشت خط را خطاب قرار داد :





- آقای نادر والا ؟

- آقای دکتر دخترت پیش ماست .

- زیادی حرص نخور آقای دکتر ، اگر نمیخوای جنازه دخترت هم مثل پسرت به دستت برسه رضایت بده و پرونده قتل پسرتو ببند .





- تا الان که سالم بوده اما از این به بعد اگر رضایت ندی قول نمیدم که زیر خاک فرستاده نشه .





- باشه گوشیو بهش میدم باهاش حرف بزن .





و به سمتم اومد :





- حواست باشه زیادی حرف نزنی .

romangram.com | @romangraam