#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_221
- ایران ؟! من ایران چه کاری می تونم داشته باشم ؟!
- کاری که نداری اما یک چیزی رو پیش یک نفر جا گذاشتی که الان اون یک نفر ایرانه .
کارلو کمی فکر کرد :
- اما من هر چه فکر میکنم چیزی پیش کسی جا نگذاشتم !
مادربزرگ نزدیک نوه اش شد و صدایش را آهسته کرد :
- چشم آبی من تو قبلا خیلی باهوشتر بودی ... خوب فکر کن ... یک دختر ایرانی زیبا که 10 ماه با تو همخونه شد ... با چشمان منحصر به فرد و ظرافت مخصوص به خودش دلتو بُرده ... الان دل تو پیش اونه ... نمیخوای به دنبال دلی که دادی بِری ؟
نفس کارلو در سینه اش حبس شده بود ... چطور یادش رفته بود که مادربزرگش چقدر خوب او را می شناسد ؟!
دستی به موهایش کشید :
- این کار شدنی نیست .
romangram.com | @romangraam