#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_222
- یعنی قصد داری قید دلتو بزنی و یک عمر بدون دل زندگی کنی ؟
- نه !
- پس ؟
- تصمیم گرفتن برای من خیلی سخته .
- پس بگذار من جای تو تصمیم بگیرم ... همین الان قهوه اتو بخور ، یک چمدان از لباس هایی که اینجا داشتی برات بستم ، همه چیز برای رسیدن به پروازت آماده است فقط باید زودتر راه بیفتی .
- به ایران خوش آمدی .
کارلو هم مثل آقای والا به زبان انگلیسی تشکر کرد و با هم از فرودگاه خارج شدند ،
در طول مسیر پدر یامین از حال دلوکای بزرگ پرسید که کارلو گفت :
- خبری ندارم .
نادر که این اخلاق غربی ها به خوبی می شناخت دیگر چیزی نگفت ، اینبار کارلو پرسید :
romangram.com | @romangraam