#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_220
- مادربزرگ !
- بله ؟ 4 ساعته به خونه من اومدی و در این مدت اصلا آرام و قرار نداری و هیچ می دونی که این 20 امین پیک هست ؟
پسر ایتالیایی حرفی برای گفتن نداشت ، سرش را به زیر انداخت و موهای پریشانش روی پیشانی بلندش ریخت ،
ریتا جام شراب را روی میز گذاشت و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت گفت :
- الان قهوه می چسبه .
مادربزرگ در حالی که برگه ای دستش بود کنار نوه اش روی مبل نشست :
- فکر میکنم اگر تا 30 دقیقه دیگه راه بیفتی به پرواز می رسی .
کارلو که متوجه منظور این پیرزن مهربان نشده بود سوالی نگاه کرد :
- پرواز ؟ به کجا ؟
- به مقصد ایران .
romangram.com | @romangraam