#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_219


سرمو به سمت بالا گرفتم :





- خدایا اینه رسمش ؟ خدایا چرا نمی کشی راحتم کنی ؟ چرا اینقدر زجرم می دی ؟ میخوای زجرکُشم کنی ؟ خدایا دیگه تحملی برام نمونده ... خدایا بیا ببین یه جای سالم تو بدنم نمونده ... خدایا می خوام بمیرم ، از این دنیا که خیری ندیدم همش غم بود و سختی ... خدایا اون دنیا هم میرم جهنم نه ؟ اون دنیا هم قرار نیست خیری ببینم نه ؟ خدایا بسه ... خدایا این بنده ات دیگه تاب و توانی براش نمونده ... خدایا تو رو خدا !





و با صدای بلند گریه کردم ... که یکدفعه پای راستم لرزید ، خواستم دستمو بالا بیارم اما نمی تونستم دستمو تکون بدم ، به سختی دستمو کمی تکون دادم و بالا آوردم ،





مانتومو کنار زدم و دو انشگت اولمو داخل جیبم فرو بردم .... وای خدای من ... باورم نمیشه ... گوشیمه !





انگار انرژی مضاعف گرفتم و کمی با سرعت بیشتر گوشیو بیرون آوردم و برای اینکه قطع نشه سریع تماسو برقرار کردم :





- الو ... کمک ... تو رو خدا کمکم کنید ... من دزدیده شدم ...





صدای مردی آشنا از کشوری غریب در گوشم پیچید ...





دانای کل :





کلافه پیکی دیگر ریخت و خواست یک نفس بالا برود که دستی روی دستش نشست :





- کارلو کافیه .



romangram.com | @romangraam