#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_218






- چی ؟!





- عین بابات زبون نفهمی !





فریاد کشیدم :





- خفــــــــه شــــــــــو .





صاف ایستاد و بشکنی زد و خیلی سریع مردی به سمتم اومد ، با اولین لگدی که به پهلوم زد از شکستن استخون هام مطمئن بودم ... مشت و لگد های بعدی که می زد هیچی حس نمی کردم جز درد ...





با مشت آخرش زجه ام بلند شد :





- یــــــــــا حسیـــــــــن ...





جسم نیمه جونمو دوباره داخل اون زیرزمین پرت کردند و رفتند ...





گوشه ی دیوارخودمو به سختی بالا کشیدم ، حالا که تنها شده بودم می تونستم گریه کنم ، اشک های بی پناهیم روی گونه ام جاری شد ،





romangram.com | @romangraam