#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_217




بازومو گرفت و من هر چه تقلا می کردم نمی تونستم بازومو از دست های کثیفش دربیارم ، منو دنبال خودش کشوند و از اون دخمه بیرون اومدیم ،





منو از پله ها به زور بالا برد و وارد ساختمان اصلی شدیم ، همینطور جلو رفتیم تا به سالن پذیرایی رسیدیم ،





یک سالن بسیار بزرگ و مجلل که تابلو فرش های گران قیمت روی دیوارش توجه هر کسی رو جلب می کرد ،





یک زن لاغر اندام که مسن به نظر می رسید روی مبل سلطنتی تک نفره نشسته بود ، شیما هم سمت چپ مبل ایستاده بود ،





ساسان منو با شدت روی زمین انداخت ، درد وحشتناکی در زانوهام پیچید و من لب گزیدم تا فریادم بلند نشود ،





زنه از جاش بلند شد و به سمت من اومد ، نزدیک به من ایستاد و کمی خم شد ، دست زیر چونم انداخت و سرمو بالا گرفت ، در چشمانم خیره شد :





- رنگ چشم هاتو از خودش به ارث بردی .





و با سیلی محکمی که روی گونه ی چپم فرود آورد برق از سرم پرید ، چونم می لرزید اما اشک نریختم :





- چی از جونم میخواید لعنتیا ؟





- جونتو .

romangram.com | @romangraam