#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_216


- نه ، هع ، اینجا ، هع ، خیلی ، هع ، تاریکه ، هع ، من ، هع ، می ترسم .





- خیلی خب ، از هیچ چیز نترس ، تو به زودی نجات پیدا میکنی ، من همین الان به خانوادت خبر میدم .





یامین :





خدایا خواهش میکنم زودتر از این کابوس لعنتی بیدار بشم ... با ناباوری زمزمه کردم :





- ساسان





پوزخندی زد :





- زشت شدی .





جلو اومد و خواست بازومو بگیره که خودمو عقب کشیدم ،





لبخند کیثیفی زد :





- این چند روزه به اندازه ی کافی چموش بودی ، رام شو تا خانم بهت ترحم کنه .



romangram.com | @romangraam