#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_211




- سوار شو .





و هر دو داخل ماشین نشستیم ، در یک صدم ثانیه دستی از پشت اومد و دستمالی روی دهانم قرار داد ، تقلا کردم درو باز کنم اما قفل بود و من کم کم بیهوش شدم ...





با درد زیادی که در سرم احساس می کردم هوشیار شدم ، پلک های سنگینمو به سختی باز کردم ، تاریکی مطلق بود و من نمیتونستم تشخیص بدم کجا هستم ؟!





دستمو روی زمین ستون کردم و به زحمت بلند شدم ، در تاریکی جلو رفتم و دست هامو به سمت جلو باز کرده بودم تا اگر دیواری چیزی بود بفهمم ،





بالاخره دستم به یک فلز خورد ، کمی که دست زدم متوجه شدم درب اونجاست ، مگه در اتاقم عوض شده ؟!





کمی فکر کردم و با یادآوری شیما و اتفاق بعدش آه از نهادم برخاست ...





با دستم محکم به در کوبیدم :





- درو بـــــــاز کنــــید ... کـــــــمـــــک ... کــــــسی اینجا نیــــــست ؟





***





دانای کل :

romangram.com | @romangraam