#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_212






کلافه شقیقه هایش را ماساژ داد ، هر چه فکر میکرد معنی این جمله پر از تضاد را نمی فهمید !





این کتاب عجیبتر از آنچه فکر می کرد بود ... ضربه ای که به درب اتاقش خورده شد باعث شد سرش را از میان دستانش بلند کند و اجازه ورود دهد ،





کارمند ایرانی بخش حسابداری بود که وارد شد ، با خودش فکر کرد قبلا علاقه بسیاری به کارش داشت حالا چرا اصلا حوصله این شرکت و کارمند هایش را ندارد ؟!





کارمند ایرانی پرونده ای روبرویش گذاشت و شروع به حرف زدن کرد :





- من در بررسی این پرونده متوجه مشکلی شدم ...





دیگر حرف هایش را نمیشنید ... چرا زودتر به ذهنش نرسیده بود ؟





باز هم به هوش و ذکاوت خودش مغرور شد ، دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد :





- دین تو چیه ؟





حسابدار ایرانی وسط حرف های کاری از این سوال جا خورد اما پاسخ داد :





romangram.com | @romangraam