#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_210
جلو اومد ... تغییر زیادی نکرده بود به جز رنگ موهاش ... با ذوق گفت :
- ســــــلام خانم بی معرفت ، کجایی ؟ نیستی ؟ چقدر عوض شدی ؟
- سلام شیما جان ، یعنی باید جواب همه سوالاتو با هم بدم ؟!
- نه عزیزم بیا بریم تو ماشین .
- نمی تونم ، داخل این ساختمان کار دارم .
- مشکلی برات پیش اومده ؟
- نه .
- زیاد وقتتو نمی گیرم بیا تو ماشین ینشینیم ، بیـا .
و دستمو کشید و من با اینکه میل و رغبتی برای رفتن نداشتم اما فکر کردم از ایستادن در راهرو خفقان آور دادگستری بهتره ،
نزدیک یک ماشین مدل بالای مشکی رنگ ایستاد :
romangram.com | @romangraam