#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_209
صفحه را ورق زد " دعا قبل از تلاوت قرآن " و زیرش یک متن بود ... متن را خواند :
" بار خدایا قرآن را به حق نازل کردی و بدرستی هم نازل شده، بارالها میل و رغبت مرا به قرآن بزرگ گردان و آن را روشنایی بده و شفای دل و برنده ی غم و غصه و اندوهم قرار ده، خداوندا زبانم را به خواندن قرآن زینت ده و چهره ام را به سبب آن نیکویی بخش و پیکرم را به پیروی آن نیرومند فرما و میزان علمم را به تبعیت آن سنگین گردان و خواندن قرآن را شب و روز با توفیق فرمانبرداری روزیم فرما و مرا با پیغمبرت حضرت محمّد (ص) و آل برگزیده اش محشور گردان . "
به این فکر کرد که یعنی این کتاب را خدای مسلمان ها نوشته است ؟ خدایی که نه قابل دیدن است و نه قابل لمس کردن چگونه توانایی نوشتن دارد ؟! خدایی را که نمبینی چگونه میتوانی از او کمک بخواهی ؟!
با خودش گفت مسلمان ها خیلی ساده و زودباور هستند ، خودکاری برداشت و دور این جملات خط کشید تا وقتی یامین برگشت به او ثابت کند که پیروان دین اسلام سرشان کلاه رفته است .
یامین :
حال بدی داشتم ، دلم زیر و رو میشد و حالت تهوع داشتم ، رو به شادی گفتم :
- من میرم بیرون کمی هوا به صورتم بخوره ، هر وقت آوردنش صدام کن .
راهرو را رد کردم و از پله های ساختمان دادگستری پایین اومدم ، چند تا نفس عمیق کشیدم ... یامین به خودت مسلط باش ... امروز روز خوبیه ... روزیه که قراره تو در دادگاه شهادت بدی ... امروز سعید محکوم میشه و قلب تو به آرامش می رسه ،
احساس کردم حالم بهتر شده عقب گرد کردم تا از پله ها بالا برم اما کسی اسممو صدا زد ، قدمی که به جلو گذاشته بودمو برگشتم ... باورم نمیشد ... بعد از این همه وقت ... امروز اینجا ببینمش ،
romangram.com | @romangraam