#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_208




خسته از یک روز سخت کاری کلیدو توی قفل چرخوند و وارد خانه شد ، سکوت و سرمای غیر قابل تحملی در خانه اش حکم فرما بود ... این خانه تنها 10 ماه رنگ گرما را به خودش دید ...





به سمت اتاقش حرکت کرد اما در میانه ایستاد ، ناخودآگاه به سمت درب اتاق دختر ایرانی چرخید و دستش روی دستگیره نشست ،





لحظه ای با خودش فکر کرد که پا گذاشتن در اتاق شخصی اش کار درستی است ؟





نه کار درستی نبود دستش را عقب کشید و با سرعت وارد اتاق خودش شد ... کُتش را از تنش بیرون کشید ، کراواتش را شُل و 3 دکمه اول پیراهنش را باز کرد ،





لبه تختش نشست و دکمه های سرآستینش را باز کرد و با کفش هایی که هنوز به پا داشت روی تخت دراز کشید ،





یادش می آید نگاه منزجر یامین را وقتی که با کفش وارد خانه می شد ... دخترِ زیبای مغرور همیشه با صندل در خانه راه می رفت ... این دختر بسیار عجیب و مرموز به نظرش می رسید ، همیشه یک غم عجیبی در چشمان خوش رنگش می دید ، حتی یک شب از لای درب باز اتاقش دید که تکه ای پارچه روی زمین انداخته و روی آن با پارچه ی سفید بلندی که روی سرش انداخته دولا راست می شود ...





به سمت چپ چرخید و یک دستش را زیر سرش گذاشت ، دست دیگرش را دراز و آباژور را روشن کرد ،





یک کتاب زیر نور آباژور توجهش را جلب کرد ... مطمئن بود که این کتاب را تا به حال نخوانده ... کتاب را برداشت روی جلدش به زبان ایتالیایی نوشته بود : " قرآن کریم "





یادش آمد این کتاب را از یامین گرفته بود ... کتابی که یامین آن شب می خواند و با شنیدنش حالش دگرگون شد ... اصلا یادش رفته بود که این کتاب را مطالعه کند ،





کتاب را باز کرد صفحه اولش جمله " به نام خدا " نوشته شده بود ، با خودش فکر کرد منظور از خدا حتما خدای مسلمان هاست ... صفحه را ورق زد تنها واژه خدا با فونت بزرگ به چشم می خورد ... صفحه روبرویش را نگاه کرد " حضرت محمد " را خواند ، یعنی چه ؟ محمد شبیه به یک اسم است ... محمد چه کسی است که در ابتدای کتاب مسلمان ها و بعد از نام خدای آنها اسمش آمده ؟!

romangram.com | @romangraam