#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_206






خیلی آروم به نظر می رسید و انگار نه انگار که برای اولین باره که منو با این ظاهر می بینه !





انگار آسمون دل پُری داشت که رعد و برق وحشتناکی زد و پشت بندش بارون شدیدی به زمین فرستاد ، قطره های بارون با شدت محکمی به ماشین می خورد ...





یاسین ماشینو به کنار خیابون هدایت کرد و روبروی کافه ای ایستاد :





- پیاده شو .





همراه با یاسین وارد کافه شدم ، یاسین منو به سمت میز دو نفره ای راهنمایی کرد و هر دو نشستیم ،





کافه چی با منویی آمد و بعد از خوش آمدگویی سفارش دو قهوه تلخ از ما گرفت و رفت ،





از شدت استرس با ناخن لاک زده ام روی میز طرح های نامفهومی می کشیدم که دست یاسین روی دستم نشست ،





انگشتامو بالا آورد نگاه عمیقی به ناخن هام انداخت و همون نگاهو بالا آورد و به چشمام دوخت :





- از کِی تا حالا ؟





romangram.com | @romangraam