#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_205




و خودش لیوان یکبار مصرف روبروشو برداشت و جرعه ای نوشید ، من هم به تبع لیوانمو برداشتم و شروع به نوشیدن کردم ،





چاییمون که تمام شد هستی با صدایی گرفته گفت :





- هر کاری که کردی به خودت مربوط میشه و من نمیخوام در مسائل شخصیت دخالت کنم ، فقط یه درخواستی ازت دارم .





- بگو .





- دوستی با منو فراموش نکن ...





و بدون اینکه منتظر پاسخ بمونه کولشو برداشت و از بوفه بیرون رفت .





قهقهه ی مستانه ای سر دادم و سرمو چرخوندم ، خنده روی لب هام خشک و پاهام روی آسفالت نم زده قفل شد ،





با تک ابرویی بالا رفته سرتاپامو برانداز کرد و با نیم نگاهی به شیما خطاب به من گفت :





- سوار شو .





اینقدر هول شده بودم که بدون خداحافظی از شیما سریع سوار شدم و ماشین حرکت کرد ،

romangram.com | @romangraam