#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_204


وارد بوفه شدم هستی رو دیدم که با چهره ای گرفته خیره به بخار چایی اش بود ، روبروش نشستم :





- تو فکری !





- مهم نیست .





و لیوان کاغذی که نخ لیپتون از لبه اش آویزون بود جلوم گذاشت ، در سکوت کمی بهم نگاه کردیم ، هستی از آن دسته آدم هایی بود که چشمان بسیار زلالی داشت ، از آن چشم هایی که وقتی بهشون نگاه میکنی محاله بتونی دروغ بگی ؛





ترجیح دادم خودم شروع کنم :





- هستی من ...





نگذاشت چیزی بگم :





- هیس ، نمیخوام توضیحی بدی ... قصدم از این قرار توبیخ یا بازخواست نیست.





- پس ؟





- چاییتو بخور .



romangram.com | @romangraam