#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_203






بعد هم با دلخوری از اتاقم بیرون رفت ...





همیشه در اینجور مواقع که مامان ازم ناراحت می شد ، زمان اذان صبح وقتی که داشت نماز می خوند کنار سجاده اش سجاده امو پهن می کردم و وقتی که سلام می دادیم سرمو روی پاهاش میگذاشتم و مامان هم با نوازش روی چادر سپید رنگم منو می بخشید ؛





اما حس جدیدِ سرکشیِ درونم باعث می شد که اصلا ساعتمو برای اذان صبحِ فردا کوک نکنم ...





وارد کلاس که شدم نگاه همه متعجب روی من مونده بود ، همه شگفت زده از تغییر چهره و تیپ من شده بودند اما چهره هستی وا رفته بود ،





با صدای تقه های نیم پوت من سکوت کلاس شکسته و روی صندلی که نشستم پچ پچ ها شروع شد ،





شیما با چهره ی فاتحانه ای کنارم نشست ، هستی که روی صندلی سمت دیگرم نشسته بود به آرامی اسممو صدا زد به سمتش برگشتم و منتظر نگاهش کردم ، فکر کردم الان از صبح که پیچوندمش گلایه می کنه اما او تنها با ناراحتی گفت :





- بعد از کلاس تنها بیا بوفه میخوام باهات حرف بزنم .





- باشه .





بعد از پایان کلاس به شیما گفتم که نمی تونم باهاش باشم و ازش خداحافظی کردم ،





romangram.com | @romangraam