#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_202




- چشم .





- این شربت هم تا آخر میخوری .





- چشم .





سینی رو روی میزم گذاشت و بیرون رفت .





منتظر روی تختم نشسته بودم که در باز و مامان وارد شد و درو پشت سرش بست ،





عصبانی نبود ، مثل همیشه آروم جلو اومد ، ناخوداگاه ایستادم و سرمو به زیر انداختم ،





مامان به من نزدیک شد و با فشار دستش به شونه ام منو وادار به نشستن کرد ، خودش هم کنارم نشست ، نفس عمیقی کشید :





- قشنگتر شدی .





- مامان ...





- هیچی نگو ، فقط گوش کن ، هیچ وقت مادر سختگیر و دیکتاتوری نبودم ، دوران دبیرستان خودم برات چند قلم لوازم آرایش خریدم ، دانشگاه قبول شدی گفتم ابروهاتو تمیز کن ... خلاصه اینکه همیشه سعی کردم با بچه هام دوست باشم ... یامین ازت دلخورم نه از بابت کاری که کردی بلکه از پنهان کاریت ... حداقل یه خبر به منِ مادر می دادی ... میزاشتی سنت نصف سن من می شد بعد خودسَر می شدی؛

romangram.com | @romangraam