#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_199
خیلی سریع وارد اتاقم شدم و درو پشت سرم بستم ، چشمم به ساعت افتاد خب خداروشکر 6 عصر بود ،
عجیبه که یاسین بعد از مدت ها زود به خونه اومده ...
با صدای زنگ گوشیم سریع به داخل جیبم چنگ زدم و بیرون کشیدمش ، مامان بود جواب دادم :
- سلام مامان .
- سلام عزیزم . کجایی ؟
- من خونه ام !
- اذیت نکن !
- جدی میگم ، شماها سرگرم حرف زدن بودید متوجه من نشدید .
- دختره بی فکر عین ارواح رفت و آمد می کنه ، پاشو بیا بیرون ببینم .
- باشه ، فقط من خیلی خسته ام میشه به اکرم خانم بگید برام یه لیوان شربت بیاره .
romangram.com | @romangraam