#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_200
- چه عجــــب ! شربت خور شدی ! باشه الان بهش میگم .
- قربون مامان گلم برم .
از شدت استرس پوست لبمو می جویدم ، نمیدونستم اکرم خانم قراره چه برخوردی داشته باشه !
ضربه ای به در خورد و درب باز شد ، هیکل توپول اکرم خانم پیدا شد :
- سلام مادر ، خسته نباشی .
- سلام ، خیلی ممنون .
سینی به دست در حالی که چشمش به سینی بود به سمت من میومد :
- وقتی مادرت گفت شربت میخوای خیلی خوشحال شدم که برای اولین بار خودت ...
خشکش زد ، با دیدن صورت من در فاصله خیلی نزدیک ماتش برد ، بعد از گذشت چند دقیقه از شوک که خارج شد ناباورانه گفت :
romangram.com | @romangraam