#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_198
- باشه ، فعلا .
- بای .
روبروی آیفون ایستادم و دستم رفت که زنگ بزنم اما با یاد صورتم دستم ناخودآگاه عقب اومد ،
وای یامین خنگ الان با این ابروها چطوری میخوای بری داخل خونه ؟!
کلیدمو درآوردم و داخل قفل چرخوندم ، از حیاط گذشتم ، خیلی آروم در خونه رو باز کردم و داخل رفتم ،
صدای حرف زدن مامان و بابا با یاسین به گوشم میخورد :
- باباجان با شادی در مورد تاریخ عروسی حرف زدی ؟
- فعلا عجله ای برای عروسی نداریم ، شادی میگه باید همدیگرو بهتر بشناسیم .
- هر طور صلاحتونه بابا .
روی پنجه ی پاهام شروع به راه رفتن کردم و از کنار دیوار سرک کشیدم ، خداروشکر هر سه نفر پشت به من نشسته بودند ،
romangram.com | @romangraam