#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_196




آرایشگر که حالا فهمیده بودم اسمش شهلا هست قیچی کوچکی برداشت و شروع کرد ،





وقتی کارش تموم شد رو به دختری گفت :





- ساناز بیا صورتشو بند بنداز .





روی یک صندلی دیگه نشستم و همون ساناز شروع کرد ، بند اولو که انداخت حس کردم یک سیلی خوردم ، مچ دستشو گرفتم ، اما اون مچ دستشو آزاد کرد و ادامه داد ،





وقتی کارش تمام شد رو به شهلا گفت :





- خانم تموم شد .





صورتم خیلی درد می کرد ، شهلا به سمتم اومد و با لبخند نگاهم کرد :





- عروسک شدی .





شیما گفت :





- حالا خودتو داخل آینه نگاه کن .

romangram.com | @romangraam