#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_195
- خف بابا ، برات مشتری آوردم .
- من که گفتم دیگه اونکارو کنار گذاشتم چرا خرفهم نمیشی ؟
- مشتری اونکار که نیست ، برای همین کارهای آرایشگری آوردمش .
- بیارش ببینم .
شیما بهم اشاره کرد و من جلو رفتم ، با دیدن من لبخندی زد :
- سلام خانم کوچولو .
- سلام .
- برو مانتو و مقنعه اتو دربیار بیا روی این صندلی بشین .
به سمت رخت آویز کنج دیوار رفتم و به این فکر کردم چرا از طرز حرف زدن شیما با دختر آرایشگر حس خوبی دریافت نکردم ؟!
روی صندلی ای که حالت خوابیده داشت نشستم و سرمو به پشتیش تکیه دادم ،
romangram.com | @romangraam