#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_194
- نه شیما ، بعد از کلاس باهات میام .
هستی با چشمان باریک شده به رابطه صمیمی منو شیما نگاه میکرد ولی جلوی شیما چیزی نگفت ،
می دونستم بالاخره وقتی با هم تنها بشیم باید بهش جواب پس بدم و واقعا نمی دونستم چی بهش بگم ...
بعد از تمام شدن کلاس رو به هستی گفتم :
- من با شیما تا جایی میرم ، امروز خودت تنها برگرد خونه .
هستی با ابرویی بالا رفته فقط نگاهم کرد ، نه سوالی پرسید نه مخالفتی کرد و حتی عصبانی هم نشد ، بدون هیچ حرفی پوزخندی زد و از کنارم با تنه ای رد شد ...
دختری با ظاهر نامناسب دربو باز کرد و ما داخل رفتیم ، شیما جلوتر از من راه افتاد و در حالی که مانتوشو درمیاورد به سمت دختری که در حال رنگ کردن موهای خانمی بود رفت :
- سلام .
- سلام ، باز چتر شدی اینجا ؟
romangram.com | @romangraam